هرگز نخواستم کوزه گری باشم ... که در مشرقان ... آب از رهگذران دریغ می داشت ... بر خاکش می ریخت ... و از آن کوزه ای می پرداخت ... پر از زیبایی و توازن ... اما ! ... تهی از آب ...
مرا شکسته سفالی خوشتر .. که اگر چه کمیش آب باشد و ... هرچند به کوزه ایش نخرند ... اما چون عطش تشنه ای فرو نشاند ... مرا کفایت است......


نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۲ساعت 23:10  توسط محمدرضانعمتی
|
